روزی که سخن ز روی لیلی گفتیم
از حسن و جمال دوست خیلی گفتیم
بیچاره به مجنون که چو اسمی بردیم
دنباله ی لیلی و طفیلی گفتیم
***
دل را به کمند زلف تو افکندم
هی می شکنی دوباره دل می بندم
آری وسط شکسته های دل خود
می مانم و بر دل خودم می خندم
کوچه ها سرد و سیاهند، و مردم خاموش
آدم و داغ بهشت است، و گندم خاموش
قصه ی دیو و پری بود که بابا می گفت
دیو سرمست غرور است پری، گم ، خاموش
قلبها غرق صفا بود و محبت ، اما
شده احساس زمین گیر و ترحم ، خاموش
خنده از کنج لب رهگذران می جوشید
شوق لبخند گریزان و تبسم خاموش
قصه ی درد نه این یک دوسه بیت است رفیق
گوشها کر شده انگار ، تکلم خاموش
چشم لبریز صدا بود ولی از سر سوز
اشک فریاد سکوتم شد و مردم خاموش