مچاله می شود دلم میان دستهای دود
میان رنگهای سرد ،و هرچه تیره و کبود
مچاله می شود دلم ،دوباره با هجوم غم
دوباره قصه ی عدم ،دوباره جنگ تار و پود
دوباره روح خسته ای نشست روبروی شب
و بغض سالیانه را میان چشم او گشود
و باز پشت میله ها ،کسی به جرم عاشقی
اسیر آهن و قفس،اسیر غربتی کبود
هجوم وحشی هوس میان کوچه ها دوید
به هر بهانه عشق را از عاشقانه ها ربود
ترانه در گلوی من شکست و ناتمام ماند
به دیده اشک حسرت و به دل نشان یک سرود
(اسفند ۸۰)