غروب بود و عشق در حصار تازيانه ها
اسارت و غريبي و فراق جاودانه ها
غروب بود و باد هم براي دشت مي سرود
هزار بیت ماندني تر از همه ترانه ها
كسي نبود جز عطش كه تشنه بود و مي دويد
براي درك لحظه اي تبسم جوانه ها
"ميان خواب ما كسي طلسم را نمي شكست"*
و كوچه خسته از شب و تمامي بهانه ها
دلي در آنطرف تر از سكوت شهر مي شكست
براي بار چندم ا ز، دورويي زمانه ها
غروب بود و غنچه اي، در آرزوي گل شدن
زمين ، هنو ز تشنه ي عروج اين نشانه ها
شكست بغض من ولي در آسمان شهر دل
كسي هنوز مي سرود، از عشق و عاشقانه ها
*وامي از ميثم